اگر آب باشی، فواره باشی...
دوست من! زمانی می رسد که می فهمی اگر فواره هم بودی و یک بند بالا می رفتی، باید بر می گشتی پایین. این خاصیت فواره هاست. اصلا خاصیت بالا رفتن این است.
آن روز وقتی پایین آمدی فکر می کنی که شکسته شده ای، مثل ساقه های تر و گل های نسترن، خیال می کنی همه چیز تمام شده است. و دروازه هایی را که آرزوداشتی وقتی به آن بالاها رسیدی بازشان کنی و از آنجا یک عالم نور و دلخوشی برداری، حالا تا ابد بسته شده اند.
نه، تو این فکرها را نمی کنی، این فکرها مال دل های کوچک است که ظرفیت افتادن ندارند. ولی تو آن قدر بزرگی که باور داری بالا و پایین مهم نیست! مهم این است که فواره باشی، آب باشی و به چشم های خسته و از یاد رفته و دلهای عتیقه خاک گرفته، یک آسمان پرستوهای زلال تازگی هدیه کنی.
می دانی اگر آب باشی، حتی ته ته زمین هم، زیر آن همه سنگ و سیاهی باز هم آبی. اگر هم بالا بروی، بالای بالا و ابر بشوی توی آسمان، باز هم آبی. باز هم خوبی و دوست داشتنی.
پس هیچوقت نگو که شکستی، نگو همه چیز تمام شد، حالا برو و به آن لحظه ها که می خواهند تو را بشکنند بگو، که می خواهی آب باشی و آب هرجا که باشد بالاست.
«کتاب از روزهای سادگی، نویسنده عرفان نظر آهاری»