ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند

 

                                      

 

راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه ی راست را به ما نگفتند.

گفتند: تو که بیایی خون به پا می کنی، جوی خون به راه می اندازی، از کشته پشته می سازی و ما را

از ظهور تو ترساندند.

ما از همان کودکی، تو را دوست داشتیم. با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم. عشق تو با سرشت ما

 عجین شده بود و آمدنت، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.

اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان، وقتی که تو بیایی.

همه، پیش از آنکه نگاه مهر گستر دست های عاطفه ی تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.

آری، برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند، باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و

سهمگین، ممکن نیست.

 برای آنکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک

مالید و نسلشان را از روی زمین برچید. برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند، باید سریر ستم آلوده

سلطنت را واژگون کرد و به دست نابودی سپرد. و اینها همه، همان معجزه ای است که تنها از دست تو  

بر می آید.

اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی؟ آن بهشت را کسی

برای ما ترسیم نکرد.

کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است چگونه ساحلی است؟

کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی:

پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریا شادمان می شوند و چشمه ساران        

می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند.

به ما نگفتند که وقتی که تو بیایی:

ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین گیاهان خود را

می رویاند...

همه امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خویش. و تو عدالت را آنچنان که باید

و شاید در پهنه جهان می گستری  و خفته ای را بیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزی.

به ما نگفته بودند که وقتی تو بیایی:

رفاه و آسایشی می آید که نظیر آن پیش از این نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می یابد که هر که

نزد تو بیاید فوق تصورش دریافت می کند.

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

هیچکس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند، مال را به

هرکه عرضه می کنند می گوید:بی نیازم.

ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!

ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم، تو را دوست

می داشتیم و می داریم و به تو عشق می ورزیم. ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و

 عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد...

منبع: کتاب حریم یار( ویژه نامه حج تمتع 1390)

 

فنیل کتنوری(PKU )

  بیماری اتوزومی مغلوب است و عمدتا مغز را گرفتار می کند و منجر به عقب ماندگی ذهنی(IQ کمتر از

30) می گردد. ممکن است با بعضی اختلالات دیگر از جمله بیش فعال، اختلالات گفتاری، تشنج و غیره

نیز همراه باشد.

    فرم کلاسیک آن در اثر نقص در هیدروکسیلاسیون فنیل آلانین و تشکیل تیروزین رخ دهد و فعالیت آنزیم

 فنیل آلانین هیدروکسیلاز در کبد به مقدار زیاد کاهش می یلبد.

    درصد کمی از شیر خواران مبتلا به فنیل کتنوری دچار نوعی به خصوصی از آن به نام فنیل کتنوری

بدخیم هستند که در اثر نقص در سنتز یا متابولیسم تترا هیدروبیوپترین(tetra hydrobiopterin) رخ      

می دهد. این ماده کوفاکتور فنیل آلانین هیدروکسیلاز و سایر انزیم های موجود در متابولیسم واسطه ای

اسید امینه های آروماتیک است.

     ممکن است مبتلایان دارای موهای بلوند، چشم های آبی و اگزما باشند و ادرار آنها بوی موش بدهد.

بیمارانی که بیماری آنها در اثر نقص در سنتز یا متابولیسم تترا هیدروکسی بیوپترین ایجاد شده ( 2% از

 موارد فنیل کتنوری) دچار بیماری پیشرونده و کشنده سیستم عصبی مرکزی می شوند.

   در ادرار شیرخواران مبتلا به فنیل کتنوری پس از دوره نوزادی اسید فنیل پیروویک یافت می شود.

نشانه های بالینی

1-     بیماری حاد کبد که بسیار کشنده است و در ماه های اول زندگی ظاهر می شود

2-   بیماری مزمن کبد که غالبا با راشیتیسم همراه است و در اواخر دوران شیرخواری یا دوران کودکی

تظاهر می کند. تعداد زیادی از بیماران در اواخر دوران کودکی دچار بدخیمی کبدی می شوند.

علائم بیماری در دوران نوزادی

1-     استفراغ به دنبال ورود اسیدآمینه فنیل الانین مخصوصا بعد از خوردن شیر

2-     ناراحتی هایی نظیر اگزما و جوش های چرکی

3-     بوی بیش از حد ادرار نوزاد

علائم بعد از 5 یا 6 سالگی

1-     دندان های پیش بیش از حد بزرگ شده و بین انها فاصله می افتد

2-     جمجمه به اندازه کافی رشد نمی کند

3-     رنگ چشم معمولا آبی و رنگ مو خرمایی یا طلایی

4-     اختلال تکلم و بی قراری

5-     عقب ماندگی خفیف و متوسط و معمولا همراه با حملات صرع

 

 

توکسوپلاسموز

     عفونت ناشی از توکسوپلاسما (یک نوع آغازی تک سلولی از گروه هاگداران) است. توکسوپلاسما

می تواند در اعضاء یا بافت های تمام پستانداران و یا پرندگان رشد کند و در مغز، چشم و عضلات

 اسکلتی مستقر شود.

    در طبیعت، گربه که میزبان نهایی مرحله جنسی انگل است، موش و موش صحرایی آلوده به کیست را

 می خورد، دیواره کیست در روده هضم می شود و انگل آزاد شده و وارد سلول های اپیتلیال روده کوچک

 می شود و در این سلول ها چندین نسل تکثیر می گردد و میکروگامت و ماکروگامت را ایجاد می کند.

 ماکروگامت ها بارور شده و اووسیت ها را ایجاد می کنند که پس از پارگی سلول های میزبان به درون

 مجرای روده آزاد می شوند. گربه پس از خوردن کیست ها در زمانی کمتر از 4 روز اووسیت های

 توکسوپلاسموز را دفع می کند. پس از آن اووسیت ها در ظرف 1 تا 5 روز اسپوردار می شوند.

    وقتی میزبان واسط مانند گاو و گوسفند، اووسیت های اسپوردار را بخورد درون بدن جانور (بافت

 عضلانی) کیست های متعدد تشکیل می شود که انگل درون آنها می تواند تا سال ها زنده بماند.

  راه های انتقال بیماری به انسان

   این بیماری در انسان ممکن است با خوردن گوشت خام یا نیم پز گاو و گوسفند حاوی کیست و یا مواد

 آلوده به مدفوع گربه آلوده، دست زدن به فضله گربه، انتقال خون، از مادر مبتلا به جنین بوجود بیاید.

   انگل در بدن انسان پس از استقرار و تهاجم به غدد لنفاوی، از طریق خون به اعضای دیگر رفته و داخل

 سلول ها تکثیر می شود. انگل چند هفته در خون مانده و همزمان با تولید آنتی بادی، در بسیاری از

 بافتها کیست تشکیل می دهد.

علائم بیماری

   عفونت حاد اغلب همراه با بثورات پوستی، تب بالا، لرز و لاغری مشخص می شود. بیماری در شکل

 شایع تر با درد و تورم غدد لنفاوی گردن و فک بالا، بی قراری، درد عضلانی، کم خونی ملایم، کاهش

 فشار خون، افزایش لنفوسیت ها و تغییر اندک در اعمال کبد دیده می شود.

انواع توکسوپلاسموز در انسان

1-    توکسوپلاسموز مادرزادی: از مادر مبتلا به جنین

2-    توکسوپلاسموز چشمی: معمولا حاصل توکسوپلاسموز مادرزادی است ولی علائم آن 20 تا 40

سالگی ایجاد می شود

3-    توکسوپلاسموز حاد: در افراد مبتلا به نقص ایمنی( افراد مبتلا به ایدز، سرطان یا افرادی که داروهای

 سرکوب گر ایمنی مصرف می کنند

 عوارض احتمالی

1-  برای زنان باردار در اوایل بارداری سقط، تولد نوزاد مرده، هیدروسفالی، میکروسفالی، اختلالات

 روانی- حرکتی، آسیب های مغزی و چشمی و عقب ماندگی ذهنی در کودک. عفونت در اواخر دوران

 بارداری معمولا اثر بدی ندارد.

2-    برای بیماران دچار نقص ایمنی  آسیب ریه، قلب و التهاب مغز.

3-    برای بیمارانی که نقص ایمنی ندارند به ندرت ممکن است التهاب ریه و مغز ایجاد شود.

4-    در کودکاان زیر پنج سال التهاب چشم.

       منابع: فصلنامه رشد زیست شناسی شماره 69 و اینترنت

   

پائییز اومد...

 

   دوستان سلام، باز پائیز از راه رسید، دوباره فصل درس و مدرسه با همه خاطرات تلخ و شیرینش

اومد. تنبلی دیگه بسه، تابستون تموم شد. خوش بحال اونهایی که از تابستونشون به بهترین نحو

ممکن استفاده کردن، زمان خیلی زود می گذره.

ناگهان چه زود دیر می شود...

بیایین با هم قرار بگذاریم با توکل به خدا برای رسیدن به هدفمون بیشتر از قبل تلاش کنیم.

آرزو  می کنم فرو افتادن هر برگ پائیزی آمینی باشه برای آرزوهای قشنگتون.

                                                                                                        یا علی

بیماری لوپوس

  بیماری لوپوس اریتماتودس(LE ) (  Lupus erythmatodes) بیماری ژنتیکی و نقص سیستم ایمنی به صورت مولتی فاکتوریال است و بیشتر در زنان شایع است. نقص ایمنی پوست و ارگان های داخلی در این بیماری رخ می دهد ( این بیماری به بافت پیوندی آسیب می رساند که می تواند در هر یک از بافت های کلیه، مغز، قلب، ریه ها و پوست باشد).

   رایج ترین نوع لوپوس، ال- ئی- کرونیکوس دسیکوئیدس است که فقط محدود به پوست می شود و اکثرا روی صورت و بینی لکه ای قرمز به شکل پروانه ایجاد می شود.

    نوع حاد آن که به ندرت به مرگ می انجامد بیشتر در زنان و در دهه سوم زندگی به ارگان های داخلی مانند کلیه، قلب و مفاصل نیز سرایت می کند. پس از سرایت LE، در خون دفاعی پدیدار شده و علیه سلول های حفاظت کننده و گلبول های موجود در خون اقدام و به نابودی آنها می پردازند. در نتیجه، گلبول های سفید و قرمز خون کاهش می یابد. در این مقطع سلول های ایمنی حاصل از این فعل و انفعالات در جداره رگها رسوب می کنند و در نتیجه در ارگانها دگرگونی ایجاد می شود.

علائم فیزیولوژی

1-     شایع ترین شکایت بیماران، آرتریت یا درد مفصلی است که اکثرا مفاصل کوچک گرفتار می شوند

2-     بثورات بال پروانه ای روی گونه ها

3-     لوپوس دیسکوئید

4-     حساسیت به نور

5-     زخم های دهانی و فازو فارنژیال

6-     پلوریتا- پری کاردیت

7-     تشنج یا سایکوز

درمان

آسپرین- داروهای استروئیدی مثل پردنیزولون- داروهای ضدفشار برای کاهش فشار خون- کرم های ضد آفتاب- هیدروکسی کلروکین- در صورت تشنج استفاده از داروهای ضد تشنج

     

 

بیماری آلکاپتونوریا

      بیماری ژنتیکی که در اثر اختلال در فرایند تجزیه اسید آمینه های فنیل آلانین و تیروزین بوجود می آید.

 افراد مبتلا فاقد آنزیمی هستند که هموجنتیسیک اسید (آلکاپتون) را به اسید مالیل استو استیک تبدیل

 می کند. در اثر فقدان آنزیم همو جنتیسیک اسید اکسیداز، آلکاپتون در بدن بیمار جمع شده و از طریق

 ادرار دفع می شود. وقتی ادرار در معرض هوا قرار می گیرد، آلکاپتون با اکسیژن وارد واکنشی می شود

 که نتیجه آن تبدیل آلکاپتون به فراورده ای تیره رنگ می شود که ساختمان آن شبیه ملانین (رنگیزه

پوست) است.

علائم و عوارض بیماری

    ادرار سیاه رنگ، آبی فام بودن چشم ها، گوش ها یا بینی و افزایش هموجنتیسیک اسید در ادرار و

 خون از نشانه های بیماری است. (در اثر افزایش هموجنتیسیک اسید بافتهای بدن تیره شده و رنگدانه

 ها در قسمت های غضروفی مفاصل، گوش، پوست و صلبیه چشم انباشته می شوند).

     این بیماری باعث انحطاط پیشرونده غضروف به دنبال انباشتگی هموجنتیسیک اسید می شود. پیامد

 این امر استئو آرتریت زود هنگام (قبل از 55 سالگی) در مفاصلی چون ستون مهره ها، زانوها، ران و

 شانه ها  و همچنین پیری زودرس می باشد.

  بروز علامت در مفاصل با درد، تورم و محدودیت در حرکت آنها خواهد بود. در شخص

 مبتلا کلسی فیکاسیون غضروف ها میتواند بوسیله اشعه X مورد بررسی قرار گیرد.

    در مردان کلسی فیکاسیون غده پروستات رخ داده و در نتیجه دریچه قلب هم دچار اختلال می شود.

درمان

    آسکوربیک اسید (ویتامینC) می تواند از رسوب پیگمان های بیماری جلوگیری کند. و مفاصل آسیب

 دیده می توانند مورد جراحی قرار بگیرند.

منابع: فصلنامه رشد زیست شناسی شماره 56 و اینترنت

   

 

عزیز دل!

 

 تو در پشت پرچین آسمانی کدام معنویت پنهان شده ای که چشم مادی هیچ کبوتر اشتیاقی نمی تواند

پیدایت کند؟!

تو بر سجاده کدام ابر نماز می خوانی که هر بار صاعقه ای آرزوی دیدارت را به آتش می کشد؟!

تو آیینه دار تجلی کدام صفت خداوندی که هماره در مرز میان ظهور و اختفا گام میزنی؟

تو چگونه آشکاری که دست دیدار هیچ چشمی به قامت بلند تو نمی رسد و چگونه پنهانی که همه وجود

 خبر از حضور تو می دهد؟

تو چگونه پنهانی که هر سحرگاه چراغ آویخته بر افق را تو روشن می کنی و به میانه آسمان می کشانی

 و هر غروب، سوی آن را تو کم می کنی و در پشت کوهها می نشانی؟

تو چگونه پنهانی که حیات ما مرهون تنفس توست و آسمان بر دستهای تو ایستاده است و زمین با گام

های تو استوار مانده است.

ما از آن به تمامی پنجره ها عشق می ورزیم و بر آستانه همه درهای رو به افق سجده می بریم که روزی

 پنجره ای تصویر روشن تو را قاب خواهد کرد و دری پایبوس ظهور تو خواهد شد.

ما تنهایان و بی کسان عالم، بی قرار آن لحظه ایم که تو پشت به کعبه بسپاری و با بشارت آمدنت جهان

 را طراوت ببخشی.

« کتاب صمیمانه با جوانان وطنم، نوشته سید مهدی شجاعی»

احساسات گیاهان

 

    این امر که بعضی گیاهان در مقابل تحریک با دست یا شوک خود را جمع می کنند، یا گیاهانی مثل

  گیاهان گوشتخوار در اثر تماس حشره با برگهایشان، برگها راجمع می کنند و حشره را به دام    

می اندازند و موارد دیگری نیز که توسط بعضی افراد مطرح می شود، مثلا این که اگر درخت بی ثمر را

 تهدید کنند که اگرمیوه ندهد آن راقطع می کنند، یا اینکه گیاه را شلاق می زنند تا با این روش او را

 تهدید به میوه دادن کنند و ادعا می کنند که پس از این تهدیدها، گیاه ثمر داده است، این فکر را در

 اذهان ایجاد کرده است که گیاه احساس دارد.

    این مطلب نیز توسط افراد کارشناس و غیر کارشناس اظهار شده است و ادعا گردیده که گیاهان

 نسبت به مسائل عاطفی از خود واکنش نشان می دهند. مثلا ادعا شده است که گیاهی که در

 کنارش مگسی مرده به علت ناراحتی یکی از برگهایش راانداخته است.

 

   پس بهتر است در حضور گياهان مراقب رفتار و افكارتان باشيد؛ چون آنها مي‌توانند شما را ببينند،

 افكارتان را بخوانند و از تصميمات شما آگاه شوند.

   تا قرن هيجدهم بنا به نظريه‌ي ارسطو اين اعتقاد وجود داشت كه «گياه داراي روح، ولي فاقد احساس

 است». تا اين كه «كارل فون لينه» پدر گياه‌شناسي قدمي فراتر گذاشت و اعلام كرد كه گياه نيز داراي

 احساسات است و تنها فرق آن با انسان و حيوان عدم تحرك اوست. سپس اين تفاوت نيز توسط «رائول

 فرانس» گياه‌شناس برجسته‌ي ونيزي رد شد. در اوايل قرن بيستم وي اعلام كرد: «گياهان بدن خود را

 به همان آزادي و آساني و ظرافت بدن انسان و حيوان حركت مي‌دهند، ولي چون سرعت حركت آنها

 كمتر است ما متوجه آن نيستيم».

و بالاخره «كليو باکستر1» توسط آزمايشات خود نشان داد كه گياهان مي‌توانند ببينند، احساسات خود

 را بيان كنند، عكس‌العمل نشان دهند، افكار انسان را بخوانند، بترسند، خوشحال شوند و از تصميمات

 ما آگاه گردند.

كليو باكستر يكي از پيشروان استفاده از دستگاه دروغ‌سنج بود. كار او آموزش افراد امنيتي و پليس‌هاي

 جوان بود كه از سراسر جهان به او مراجعه مي‌كردند. خود او نيز در تشكيلات پليس سابقه‌ي خدمت

 طولاني داشت.

او در دفتر كارش گياه تزئيني آپارتماني از نوع سوسني‌ها داشت. در سال 1996 ميلادي يك روز پس از

 فراغت از كار، فكر آزمايش دستگاه دروغ سنج روي برگ‌سوسني‌ها به ذهنش خطور كرد. مگر نه اينكه

 تغيير رطوبت باعث تغيير مقاومت الكتريكي مي‌شود، پس دستگاه بايد نتيجه‌ي آب دادن و رسيدن

 رطوبت حيات بخش به برگ گياه را نشان دهد. او يقين داشت كه آب دادن به گلدان باعث جذب

 تدريجي آب به ساقه و برگ گياه و پايين آمدن تدريجي مقاومت الكتريكي آن خواهد شد. باكستر

 الكترودهاي دستگاه دروغ سنج را به برگ‌سوسني‌ وصل و تعادل جريان الكتريكی را برقرار كرد.برخلاف

 تصور باكستر به محض رسيدن رطوبت به برگ، دستگاه عبور جريان كمتري را نشان داد و پلي گراف2

يك منحني نزولی دندانه‌دار روي كاغذ رسم كرد. باكستر نخست دچار شگفتي شد. ولي شگفتي

 بيشتر او وقتي بود كه متوجه شد، منحني به دست آمده شبيه منحني عكس‌العمل انساني است كه

 در يك لحظه دچار هيجان شديد شده باشد. باكستر خود دچار هيجان شد، زیرا گیاه با دریافت رطوبت

 حیات­بخش آب دچار هیجان شده بود و آن را بروز مي‌داد. او نتيجه گرفت: «گياهان احساسات خود را

 بيان مي‌كنند».

      قدم بعد وادار كردن گياه به واكنش شديدتر و مشاهده‌ي واكنش آن بود. از روش‌هاي شناخته

 شده‌ي پليس براي ايجاد تغيير حالت شديد در فرد، ايجاد ترس ناگهاني است. وي تصميم گرفت برگ

 متصل به الكترودهاي دستگاه دروغ‌سنج3 را  با آتش بسوزاند و به محض اينكه اين فكر از ذهن او گذشت

 و قبل از اين كه حركتي براي برداشتن كبريت يا فندك بكند، عقربه دستگاه با يك جهش، واكنش شديد

 گياه را نشان داد و قلم رسّام پلي گراف، يك منحني صعودي دندانه‌دار رسم كرد. باكستر كه هيچ

 حركتي براي سوزاندن برگ گياه نكرده بود و هيچ حادثه‌ي ديگري نيز در محوطه‌ي آزمايش رخ نداده بود،

 دچار اين گمان شد كه: «گياهان مي‌توانند فكر ما را بخوانند».

    باكستر با بي‌ميلي و اكراه تداركات سوزاندن برگ را آماده مي‌كرد. اين بار منحني صعودي كوچك‌تري

 مشاهده شد. او متعاقباً وانمود كرد كه قصد سوزاندن برگ را دارد، ولي هيچ گونه واكنشي از طرف گياه

 نشان داده نشد به نظر مي‌رسيد كه: «گياه قادر به تشخيص تصميم در مقابل تظاهر به تصميم

 است».

    باكستر ابتدا تصور مي‌كرد كه چون گياه فاقد اعضاي حسي شبيه انسان است، بنابراين بايد حس

 ديگري در اين ارتباط دخالت داشته باشد. او به تدريج به اين عقيده رسيد كه سيستم ارتباطي گياه يك

 سيستم كلي‌تر و فراگيرتر است. سيستم ارتباطي كامل‌تري كه در گياهان و همه موجودات وجود

داشته و دارد. آزمايشات آشكار او به طور غيرقابل انكار نشان مي‌داد كه: «گياهان فاقد چشم هستند

ولي بهتر از ما مي‌بينند».

   باكستر تصميم گرفت كه آزمايشگاه خود را تبديل به يك آزمايشگاه علمي مناسب كند. آزمايشات با

 برگ جدا شده از گياه و حتي با قطعه‌اي كوچك از يك برگ عيناً به نتيجه رسيد..

      چنانچه گياه در مقابل تهديد بسيار شديد قرار بگيرد يا صدمه‌ي شديد به آن وارد شود، سيستم

 دفاعي حيات او عيناً مشابه سيستم دفاعي انسان عمل مي‌كند، يعني ممكن است پس از مدتي

 واكنش و مقاومت، دچار بيهوشي شود يا اصلاً بميرد. چنين حادثه‌اي وقتي اتفاق افتاد كه يك

 روانشناس كانادايي براي مشاهده دستاوردهاي باكستر به آزمايشگاه او رفت.اولين گياه مورد آزمايش

هيچ واكنشي نشان نداد و همين طور گياه دوم تا پنجم و تنها گياه ششم واكنش بسيار ضعيفي از خود

 نشان داد. باكستر وسايل آزمايش را بررسي كرد، ولي هيچ نقصي در آنها مشاهده نشد. در

 جستجوي علت شكست آزمايشات باكستر از روانشناس كانادايي در مورد كار و فعاليت او سؤالاتي

 كرد و معلوم شد كه اين شخص يك كشنده‌ي گياه و كارش اين است كه گياهان مختلف را در كوره‌ي

 برقي آزمايشگاه مي‌سوزاند تا وزن خشك و مواد آنها را براي آزمايش تعيين كند. حدود چهل و پنج دقيقه

 پس از خروج روانشناس كانادايي از آزمايشگاه، گياهان مورد آزمايش به هوش آمدند و مجدداً در مقابل

 آزمايشات واكنش نشان دادند.

   در يك سري آزمايش ديگر، باكستر متوجه نوعي ارتباط ظريف و ناگسستني بين گياه و پرورنده آن شد

 به نظر مي‌رسد كه وقتي يك گياه با انسان مرتبط و وابسته شد، اين ارتباط و وابستگي را فارغ از فاصله

 و حتي در ميان هزاران فرد ديگر حفظ مي‌كند.

    باكستر تحقيقات خود را با بيش از بيست و پنج نوع گياه و ميوه، مانند كاهو، پياز، پرتقال و موز انجام

 داد. حاصل اين آزمايشات، همگي شبيه يكديگر بود.

     باكستر اعتقاد دارد كه ميوه‌ها و سبزيجات ممكن است علاقه‌مند باشند كه خورده شوند و جزو

 انسان يا حيوان بشوند، مشروط بر اينكه اين عمل با نوعي انگيزه‌ي ايجاد ارتباط همراه باشد. اين اظهار

 نظر البته با بعضي عقايد سنتي و مذهبي تطبيق دارد. باكستر مي‌گويد كه محتمل است ميوه و سبزي

 خشنودتر باشند كه با خورده شدن، جزئي از يك موجود زنده و فعال بشوند تا اين كه پس از رسيدن به

 زمين بيفتند و بپوسند. همان طور كه انسان ترجيح مي‌دهد پس از مرگ به عالم بالاتري برود.

زیرنویس:

1-                                               Cleve Bakster

2-                                               polygraph (دروغ فاش کن)

3ـ دستگاه دروغ‌سنج يك وسيله‌ي الكترونيكي است كه با ثبت تغيير مقاومت يا رطوبت پوست بدن انسان، تغيير حالات او را نشان مي‌دهد. دو الكترود دستگاه به پوست دست بدن انسان وصل و مقاومت آن را تعيين مي‌كند. وقتي شخص مورد آزمايش به دليل اظهار دروغ يا موضوع خلاف واقع، تعيير حالت بدهد، دستگاه فوراً تغيير مقاومت پوست را نشان مي‌دهد، به طوري كه هر آزمايش‌كننده‌ي باتجربه‌اي مثل يك بازپرس مي‌تواند اين تغيير حالت و علت آن را درك و از آن نتيجه‌گيري كند.

منابع:

1- جمشیدی ، آمنه. پروژه های زیست شناسی،چاپ دوم 1380،انتشارات مدرسه،ص 182

2-http://www.oloomebateni.org/Article000047.htm1

3-www.bashgah.net/pages-10395.htm1

 

گردآوری: زهرا ضیائی فرد

 

صمیمانه

 اگه دنیا بازیچه است زندگی بازی نیست.

زندگی ارزش اونرو داره که با چشم باز و دل آگاه به اون نگاه کنیم و اگه در پی آب هستیم، گرفتار سراب

 نشیم.

دل بستن به اندیشه های رویایی و زیستن در عالم خیال، شایسته عاقلان فرزانه نیست.

ما در پی خوشبختی هستیم. همه اونهایی که در اطرافمون زندگی می کنن دنبال سعادتن  و می­خوان

 خوب زندگی کنن.

ولی خوشبختی چیه؟ خوب زیستن کدومه و خوب کیه؟

بعضیا ندونسته زندگی رو به جهنمی سوزان تبدیل می کنن که هیزمش خودشونن. این دوزخ هولناک،

 گاهی از یک انحراف یا اشتباه کوچک شروع می شه.

ابتدای آتش فساد یک جرقه است، این جرقه رفته رقته شعله می شه و زندگی به باد می ره. پس باید از

 بروز این جرقه بیم داشت...

وقتی چشم به یه دریاچه هوس تبدیل می شه، در اون جز قایق گناه حرکت نمی کنه. زندگی های آلوده

به هوس خرمن خشکیه که جرقه تهاجم فرهنگی در یه لحظه اونرو به آتش می کشه و خاکستر می کنه.

اینجاست که نگاه روشن و زاویه دید صحیح کارسازه.

« کتاب نگاه تا نگاه جواد محدثی، با کمی تغییر» 

دلم برای خودم تنگ شده

      چند وقتی است حس می کنم خیلی دلم برای خودم تنگ شده است. همه اش دلم می خواهد فرصتی پیدا کنم تا لحظاتی رو بروی خودم بنشینم و حرف بزنم. حرف حسابی که نه، فقط یک کمی درد دل! دلم می خواهد حرف آن روزهایی را بزنم که همه چیز راحت اتفاق می افتاد. همه چیز، حتی لبخند ها و دوستی ها.

   دلم می خواهد حرف آن روزهایی را بزنم که وقتی بغض گلویمان را می گرفت مجبور نبودیم جلویش را بگیریم. می زدیم زیر گریه و از کسی هم خجالت نمی کشیدیم. خنده هامان هم راستی راستی بود، زورکی نبود. الکی هم نبود. هیچ چیز الکی نبود. اما چرا! قهرهامان الکی بود. شب که می خوابیدیم یادمان می رفت که قرار بوده قهر باشیم. صبح دوباره سلام می کردیم و همه چیزمان را، حتی مداد رنگی ها و آب نبات هایمان را به هم تعارف می کردیم.

  اما حالا مدتی است خیلی دلواپس « خودم » شده ام. آخر هر قدر می گردم پیدایش نمی کنم. اصلا خبری از خودم نیست.

  می ترسم نکند توی شلوغی یکی از این خیابان ها، دستش از توی دستم درآمده و گم شده باشد.

  شاید هم افتاده توی یکی از چاله چوله ها، که توی هر کوچه ای هزار تای آن پیدا می شود و کارگرها هم رویش خط تلفن و لوله گاز کشیده اند و بعد هم کلی خاک روی آن ریخته اند و آسفالتش کرده اند.

   نمی دانم... شاید هم « خودم» از من قهر کرده و گذاشته و رفته است، ولی از بدبختی، به هر کسی که می گویم باور نمی کند. همه با آن چشم های معمولی شان، مات مات نگاهم می کنند و می خندند. اما من مطمئنم که آن «خود» من گم شده است. آخر آن « خود» من که این جوری نبود. آن «خود» من عاشق پرنده ها بود، حتی عاشق کلاغ سیاه ها. بدش می آمد اگر کسی حتی پشت سر کلاغ ها حرف می زد و به آنها می گفت: «سیاه های بد ترکیب»! آن «خود» من آنقدر پروانه ها را نگاه می کرد تا بالاخره یکی از آنها توی چشمش گل می کاشت. آن «خود» من مثل جوجه گنجشک ها، قلبش تند تند می زد و مثل بچه آهوها، چشم هایش معصوم بودند. آن «خود» من از آدم بزرگ ها       می ترسید، از آنهایی که گربه ها را زیر می گرفتند و قمری ها را با تفنگ های ساچمه ایشان می زدند، از آنهایی که کلاههای گنده سر هم می گذاشتند، و خنده ها و گریه هایشان دروغکی بود، از آنهایی که دروغ های خیلی گنده بلد بودند.

    آن «خود» من همیشه دلواپس بود. دلواپس همه چیز و همه جا. دلواپس آسمان، دلواپس مهتاب، دلواپس تمام کوهها و آدمها.

    اما این من، این منی که همه اش با من است، دلواپس هیچ چیز نیست. بی خیال بی خیال است. از مقابل همه چیز تند می گذرد. حتی وقت ندارد به آسمان نگاه کند. همیشه سوار اتوبوس می شود تا چشمش به پرستوهایی که لانه ندارند و توی آسمان سرگردانند نیفتد و به   پیرمرد کوری که می خواهد فالهای حافظش را بفروشد و بچه ای که تمام دارایی اش چند بسته آدامس است.

 

    اما ای کاش یک روز توی همین روزهای تبدار، توی یکی از کوچه پس کوچه های تکراری، چشمم به خودم می افتاد. آن وقت بغلش می کردم و تا می توانستم گریه می کردم. به او می گفتم تقصیر من نبود. تقصیر این روزها بود، این ماشین ها، این آپارتمان ها. می گفتم که اینها مرا گرفتند و زندانی کردند. له و لورده ام کردند. آره، اینها مرا بد کردند.

   اما نه...می گفتم: «تقصیر من بود. ببخشید. شما را بخدا ببخشید.»

   از او می خواستم که دوباره آشتی کنیم و با هم رفیق بشویم. و به او قول می دادم که دیگر بد نشوم، دیگر گمش نکنم. از او می خواستم که دوباره یکی از آن دلها به من بدهد، یکی از آن دلها که توی آن، جا برای دوست داشتن زیاد است.

   شما را بخدا، اگر شما هم یک روز او را دیدید، بگوئید که من چقدر منتظرش هستم! بگوئید که چقدر دلم برایش تنگ شده است!

بگوئید که برگردد.

   راستی... فکر نکنید آن «خود» مرا نمی شناسید. آن «خود» من، شکل خود شماست. شکل«خود» همه آدمها. نشانی من هم، همان نشانی شماست! 

منبع: کتاب از روزهای سادگی-  نویسنده: عرفان نظر آهاری