شانه به شانه ما می آید
از جلوی مسجد که می گذریم، به در و دیوار، روی اعلامیه های قدیمی، اعلامیه های جدید چسبانده اند. خرما و حلوا، لباس سیاه و اشک و ماتم و صدای قرآنی که تا دوردست رفته است.
دلمان میگیرد. شاید هم، آنقدر سرمان شلوغ باشد و عجله داشته باشیم که وقت نکنیم دلمان بگیرد و بگذریم تند تند.
دیروز همین طور بود و فردا هم مثل دیروز. و هر روز مثل امروز. گوش کوچه ها پر از صدای رفتن است. با عجله می گذریم و صدای رفتن آدم ها و لحظه ها را نمی شنویم. اما او همیشه با ماست. مرگ را می گویم. قدم هایمان را می شمارد ساعتش را نگاه می کند و منظر است.
هر روز فکر می کنیم، هنوز اول راهیم، هنوز خیلی مانده است، تلف می کنیم، از دست می دهیم، جا می گذآریم. فراموش می کنیم و فردا می آید. اما چه کوتاه است و چه زود می رود. و ما چقدر تلف کرده ایم، چقدر از دست داده ایم، چقدر جا گذاشته ایم.
تا حالا چند تا فردا را پشت سر گذاشته ایم، فکرش را کرده اید؟ چندتای دیگر مانده است؟ می دانید؟ شاید برای امروزمان دیگر فردایی نباشد!
نه زود نیست، همه آنهایی که رفتند همین فکر را می کردند. راستی چه دلواپسی بزرگی اگر فردا نیاید. نه چیزی داریم که ببریم، نه چیزی که بگذاریم. مائیم و تجربه بیهودگی و درنگ و ماندن!
«کتاب روزهای سادگی، نوشته عرفان نظر آهاری»