چه غریبانه زیست می کنی در این عصر طولانی نیرنگ، ای سراسر وحی مطلق! راستی کجاست دلی که برایش خدا را تلاوت کنی تا حلاوتت را بچشانی؟ دلی را می گویم عاشق. کجاست؟ کجاست تا سخاوت سوره هایت را عاشقانه به او ببخشی؟

   آیه های نورانیت همیشه مظلوم مانده اند. وقتی آدمها هنوز اول راهند باورت ندارند که گواه رستگاری از امروز تا همیشه فقط تویی. عمق رسالتت را نمی دانند، وقتی از ظلمت فردایشان بیم می دهی نشنیده می گیرند.

   تو را نمی شنوند، نمی بینند، نمی خوانند. و وقتی به آخر راه رسیدند پشیمانی شان چه بزرگ است! ولی تو حجت را همان ابتدای راه تمام کرده بودی. دیگر تمام فرصتها تمام می شود. « و آنها که بی چراغ به راه افتادند» بی تو، بی سرمایه، بی عاشقانه ترین صدای عروج، در انبوه سیاهی های دست پروردشان، گم می شوند. ولی تو تا ابدیت می مانی تا اجابت کنی دستهایی را که تو را می خوانند. 

«کتاب از روزهای سادگی، نوشته عرفان نظر آهاری»