چند وقتی است حس می کنم خیلی دلم برای خودم تنگ شده است. همه اش دلم می خواهد فرصتی پیدا کنم تا لحظاتی رو بروی خودم بنشینم و حرف بزنم. حرف حسابی که نه، فقط یک کمی درد دل! دلم می خواهد حرف آن روزهایی را بزنم که همه چیز راحت اتفاق می افتاد. همه چیز، حتی لبخند ها و دوستی ها.

   دلم می خواهد حرف آن روزهایی را بزنم که وقتی بغض گلویمان را می گرفت مجبور نبودیم جلویش را بگیریم. می زدیم زیر گریه و از کسی هم خجالت نمی کشیدیم. خنده هامان هم راستی راستی بود، زورکی نبود. الکی هم نبود. هیچ چیز الکی نبود. اما چرا! قهرهامان الکی بود. شب که می خوابیدیم یادمان می رفت که قرار بوده قهر باشیم. صبح دوباره سلام می کردیم و همه چیزمان را، حتی مداد رنگی ها و آب نبات هایمان را به هم تعارف می کردیم.

  اما حالا مدتی است خیلی دلواپس « خودم » شده ام. آخر هر قدر می گردم پیدایش نمی کنم. اصلا خبری از خودم نیست.

  می ترسم نکند توی شلوغی یکی از این خیابان ها، دستش از توی دستم درآمده و گم شده باشد.

  شاید هم افتاده توی یکی از چاله چوله ها، که توی هر کوچه ای هزار تای آن پیدا می شود و کارگرها هم رویش خط تلفن و لوله گاز کشیده اند و بعد هم کلی خاک روی آن ریخته اند و آسفالتش کرده اند.

   نمی دانم... شاید هم « خودم» از من قهر کرده و گذاشته و رفته است، ولی از بدبختی، به هر کسی که می گویم باور نمی کند. همه با آن چشم های معمولی شان، مات مات نگاهم می کنند و می خندند. اما من مطمئنم که آن «خود» من گم شده است. آخر آن « خود» من که این جوری نبود. آن «خود» من عاشق پرنده ها بود، حتی عاشق کلاغ سیاه ها. بدش می آمد اگر کسی حتی پشت سر کلاغ ها حرف می زد و به آنها می گفت: «سیاه های بد ترکیب»! آن «خود» من آنقدر پروانه ها را نگاه می کرد تا بالاخره یکی از آنها توی چشمش گل می کاشت. آن «خود» من مثل جوجه گنجشک ها، قلبش تند تند می زد و مثل بچه آهوها، چشم هایش معصوم بودند. آن «خود» من از آدم بزرگ ها       می ترسید، از آنهایی که گربه ها را زیر می گرفتند و قمری ها را با تفنگ های ساچمه ایشان می زدند، از آنهایی که کلاههای گنده سر هم می گذاشتند، و خنده ها و گریه هایشان دروغکی بود، از آنهایی که دروغ های خیلی گنده بلد بودند.

    آن «خود» من همیشه دلواپس بود. دلواپس همه چیز و همه جا. دلواپس آسمان، دلواپس مهتاب، دلواپس تمام کوهها و آدمها.

    اما این من، این منی که همه اش با من است، دلواپس هیچ چیز نیست. بی خیال بی خیال است. از مقابل همه چیز تند می گذرد. حتی وقت ندارد به آسمان نگاه کند. همیشه سوار اتوبوس می شود تا چشمش به پرستوهایی که لانه ندارند و توی آسمان سرگردانند نیفتد و به   پیرمرد کوری که می خواهد فالهای حافظش را بفروشد و بچه ای که تمام دارایی اش چند بسته آدامس است.

 

    اما ای کاش یک روز توی همین روزهای تبدار، توی یکی از کوچه پس کوچه های تکراری، چشمم به خودم می افتاد. آن وقت بغلش می کردم و تا می توانستم گریه می کردم. به او می گفتم تقصیر من نبود. تقصیر این روزها بود، این ماشین ها، این آپارتمان ها. می گفتم که اینها مرا گرفتند و زندانی کردند. له و لورده ام کردند. آره، اینها مرا بد کردند.

   اما نه...می گفتم: «تقصیر من بود. ببخشید. شما را بخدا ببخشید.»

   از او می خواستم که دوباره آشتی کنیم و با هم رفیق بشویم. و به او قول می دادم که دیگر بد نشوم، دیگر گمش نکنم. از او می خواستم که دوباره یکی از آن دلها به من بدهد، یکی از آن دلها که توی آن، جا برای دوست داشتن زیاد است.

   شما را بخدا، اگر شما هم یک روز او را دیدید، بگوئید که من چقدر منتظرش هستم! بگوئید که چقدر دلم برایش تنگ شده است!

بگوئید که برگردد.

   راستی... فکر نکنید آن «خود» مرا نمی شناسید. آن «خود» من، شکل خود شماست. شکل«خود» همه آدمها. نشانی من هم، همان نشانی شماست! 

منبع: کتاب از روزهای سادگی-  نویسنده: عرفان نظر آهاری